تبليغاتX
به سرخی آتش به طعم دود
گاه نوشتی از روز هایی که میگذرند و ما میگذریم و نمی دانیم چرا گذشتیم و گذشت ...

ديروز با سينا اولين توچال سال 86 رو زديم،مثل هميشه زيبا بود،مثل هميشه جذاب بود و مثل هميشه

 

دوست داشتني!

 

اين قله هميشه واسه من تازگي داره،هميشه قشنگه و هيچوقت خسته كننده نيست!

 

توچال عبادتگاه من است:اما يه عبادتگاه بي ريا! يه عبادتگاه بدون واعظ! يه عبادتگاه بدون

 

 منبر!

                                                            

 

 

                                                                

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/02/16ساعت 1:8  توسط آرش  | 

تو به لباس من نگاه كن

به صورتم

موهایم

 تقصيري نداري جز اينت انتظاري نيست كه بخواهي روح بزرگ مرا درك كني

ظاهر پرستي در طينت توست 

 چه تو را كه بداني زير  موهاي به چشم تو شهوت انگيز من مغزي هست

من ذهني دارم كه تو از آن بي خبري

هي  خانوم 

  با توام

 كاش روحت به سبزي لباست بود

من مي انديشم

 فكر مي كنم 

قبلا هم فكر كردم

 به ريشه همه تبعيض ها

  به تمام بي عدالتي ها

اين را بدان

هنوز پاسخي براي اين همه نيافتم

اما خواهم داد

كوبنده

پاسخت ناگزير است دير يا زود

اندكي صبر فقط

به كدامين جرم مرا به بند ميكشي ؟

كدامين گناه ناكرده را به رخ من ميكشي؟

تقصيري نداري ذهنت كوچك است

ذهني كه نيكي و امر به آنرا  به جاي سيرت در صورت خلاصه ميكند

چشم درون نداري كه با آن باطن را نظاره كني

ناگزيري از نگاه به ظاهر

متصلب شده اي بي آنكه بداني

می دانم خود را بر حق می دانی

و این پندار خود نشانه دوری از کمال است

تقصير تو نيست

چندان نينديشيدي

مجبور بودي آنگونه که میخواهند بیندیشی

چقدر فكر ميكني به خداي من نزديك تري ؟

خداي من آيا خداي تو هم هست ؟

تو هم همان را ميپرستي ؟

خدا را كجا ميبيني كه مسافت سنجت را تنظيم كرده ايي؟

از كجا ميداني كه خدا بيشتر از من با تو سخن مي گويد؟

تو  به خود ميبالي كه مرا از زشتي باز مي داري ؟

زشتي؟

كدام زشت تر است ؟

لباس من يا درون تو ؟

قضاوتت می کنم ؟

درست مثل تو

از ماست که بر ماست

کدام غرور کاذب وجودت را فرا گرفته ؟

بر تري ات را در چه مي جويي؟

انچه خودت آن را حجاب برتر نامیدی؟

مرا آموخته بودند ظاهر هيچ نيست در مقابل سيرت

تو را نمي دانم

از روزي بترس كه زشتي در وجودت ريشه كند

ظاهر كه زدودني است

از چه نگراني ؟

پوشيدن يا نپوشيدن ؟

آيا كسي   نگران پوشيده ماندن حقي نيست ؟

گيرم حجاب جسماني داشتي

با پرده حجاب روح چه ميكني ؟

مغز  رشد نيافته پوشيده يا نپوشيده اش فرقي ميكند؟

از كدامين فرمان  خدا حجاب را بر من واجب كردي ؟

تو بگو ميفهمم

قرآني كه تو انرا  آن  خودت ميداني ؟

چطور این گونه بی رحمانه قدرت مرا نادیده میگیری

كه  روح مرا بازيچه قرار ميدهي

كه  انديشه ام را كتمان ميكني

که مرا مخل امنیت جامعه ات میدانی

چه چیز من مخل امنیت جامعه توست؟

تخصصم ؟

تحصيلاتم ؟

سازندگی ام  ؟

هنرم ؟

شعورم ؟

توانایی ام ؟

چون حدی را که تو حجاب می دانی من نمی دانم ؟

خودت پاسخم را بده

يك تكه پارچه چطور همه اين ها را از بين ميبرد

يا همراه خود مي آورد

هي سردار

اين بار خوب به من نگاه كن

به همين ظاهرم

به مو هايم

به لباسم

به اراستگيه صورتم

من بي حجابم ميبيني؟

خودم اين را تعيين كردم

خودم تصميم گرفتم

با اعتقاد

چون مي دانم

 روحم

 قدرتم

 دركم

دانشم

 انديشه ام و خدايم فراتر از اين هاست

خوب نگاه كن

من راه ميروم بين نامحرمان

حرف مي زنم

شعر مي خوانم

فرياد ميكشم

مي دوم

بيان میكنم

موهايم باز است

مي بيني

نگراني ؟

نباش

اين را فراموش كردي

من يك انسانم

مثل تمام نامحرماني که گفتي

انسان

قبل از دختر   بودن

بدون شرم از جنسيتم

كه تو فكر ميكني عامل فساد است

من به ان می بالم

همان كه در دينت ديه اش نصف تو است

و همين طور ارثش

و اگرر روزي تو او را بكشي

تا به دو نرسد

باز هم حق با توست

و تا دو نشود روي مغز يك نفر هيچ حسابي نيست كه نيست

تا شهادت بدهد بر صدقي

تو قبولش كردي

من اما نه

ايچنين پنداشتي

كه گمان ميبردي

مي تواني شعورم را به سخره بگیری در مقابل جماعتی

و همين طور حجاب

جز آن قانون هاست

كه تواش ساخته اي

نه خدايم

كه به اين رحمانيست

تو به من نيك بنگر

يك نظر هم بيشتر

من گناه برانگيز نيستم

من ايمان دارم

كه گناهي كه بر اگيختني است

هيچ از ظاهر من نيست كه نيست

من به خود ميبالم

وسعت روح مرا تو هيچ نخواهي فهميد

آن گناهي كه تو شرمش داري

همه آنجاست كه حقي باشد

و گواهش ندهي

و عدالت نكني

و قضاوت بكني بي دانش

و كاخي سازي

و نداني كه پي اش كوخي فرو ريخته است

و نداني كه خدايي  كه تو دورش داري

ديرگاهيست كه همين نزديكيست

ايچنين  همه بر باد دهي ريشه ايمان را

و ببازي همه وجدانت را

و بدان

موج گيسوي من از ساحل حق مي آيد

و آگر بيش نگاهت افتاد

تو گوا هي بده بر حقانيت او

كه چنين ساخت مرا 

فطرت و خلقت من دست خداست 

حال تو بينديش كدام ريشه اش ناپاكيست

زاده خلقت او يا همه بدعت تو ؟؟؟؟

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/02/15ساعت 1:50  توسط غزال  |