تبليغاتX
به سرخی آتش به طعم دود
گاه نوشتی از روز هایی که میگذرند و ما میگذریم و نمی دانیم چرا گذشتیم و گذشت ...
((آن گاه که رهبران ملتی تشنه ی آزادی،ساقیان نا اگاهی باشند،در جام آنان هر چه می خواهندمی ریزند! تا حد سر خوشی و فراموشی!

پس هر آیینه که حاکمان در برابر تقاضای بیش از حد بندگان مقاومت ورزند،لعنت ها نثارشان شودو به دشمنی با آزادی محکومشان کنند!هر آن کس که ما فوق خود را فرمان بردارد،بی خصلت و برده تلقی شود!

آموزگاران را جسارت ملامت دانش آموزان نباشد وایشان را تملق کنندو دانش آموزان، آموزگاران را ملعبه کرده حقوق پیران را از ایشان متوقع باشند!

 پیران برای دوری از دژخویی حق را به جانب جوانان بدانند!

جان اهالی شهر آزرده شود وهر شخص آگاهی بانگ اعتراض بر دارد و اطاعت از میان رود و به قوانین نوشته و نا نوشته وقعی نهاده نشود!

هیچ کس را احترامی به هم نوع خود نخواهد بود! از بستر این خود سری ها است که گیاهی هرز جوانه می زند:

 استبداد و از این رو هر افراطی به تفریط می رسد،چه در اقلیم،چه در نبات،چه در جسم و چه در دسته بندی های سیاسی!

                                                                                                      افلاطون

پی نوشت:

 آزادی تنها مفهوم غیر قابل تجدید نظر است!این واژه مترادفی ندارد!تنها صفت و توصیف دارد:  

آزادی فردی،آزادی جمعی،آزادی سیاسی،آزادی پرستش و.....

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/07/03ساعت 23:44  توسط آرش  | 

چند روز پيش به مناسبت سالروز ارتحال امام خميني مهمان برنامه صندلي داغ خانم مرضيه دباغ بود 

من هم در حال چرخ خوردن بين كانال هاي تلويزيون بودم كه متوجه اين برنامه شدم  آنهم در سالروز

رحلتي كه هيچ برنامه ايي جز مصاحبه با سيد حسن خميني روي آنتن نمي رفت .

از قسمت هاي مختلف اين مصاحبه كه بگذريم  احمد نجفي در بخشي از مصاحبه اش از خانم دباغ

پرسيد كه تا به حال رانندگي كرده ايد  ؟

من هم كه كاملا انتظار شنيدن كلمه نه را داشتم  در كمال ناباوري با اين جمله مواجه شدم كه

"بله من هنوز هم رانندگي ميكنم "

در قسمت ديگري پس از اين كه خانم دباغ توضيح دادند كه از چه رنگي و چه گلي ... خوششان ميآيد

جناب نجفي اين سوال را پرسيدند :"آيا تا به حال جريمه هم شده ايد ؟"

خانم دباغ پاسخ دادند : بله هنگامي كه با سرعت غير مجاز در خيابان ها حركت ميكنم و يا از چراغ قرمزعبور ميكنم  , به دليل انجام  وظيفه تعقيب و گريز  , با فرمان ايست پليس مواجه مي شوم كه پسازتوضيح به ايشان در اين مورد كه من مشغول تعقيب فلان ماشين هستم  به كار م ادامه ميدهم .

ظاهرا جواب اين سوال "نه " بوده  و به احتمال قريب نيز پس از اين موضوع متهم ديگر گريخته است .

در قسمت ديگري ايشان اضافه كردند يكبار هم در جاده شمال در راه بازگشت بودم كه  چند پسر جوان  قصد آزار و اذيت ما را نمودند و چند بار جلوي ما پيچيدند و  پس از تكرار اين حركات ما هم تصميم به مقابله به مثل گرفته  و در فرصتي ناگهاني در سر پيچ جلوي آنها پيچيدم و ايستادم  و راه كاملا بند آمده بود به طوريكه ماشين ها ي ديگر هم متوقف شده بودند .

از قضا پليس هم كمي دورتر نظاره گر ماجرا بوده به دليل بند آوردن را ه ساير ماشين ها و همين طور سبقت غير مجاز , دستور به توقف خودرو ما داده , سپس از من درخواست ارائه گواهينامه نموده و ما هم ارائه داديم. اما در اين حين به طور كاملا اتفاقي كاملا اتفاقي كارت شناسايي اينجانب ازلاي گواهينامه به زمين افتاد و پليس با مشاهده كارت و خواندن مشخصات گفت :

"نه شما فرد خطرناكي هستيد مي توانيد برويد "

....از اين گفتگو ما به معناي تمام وكمال  عدالت اجتماعي پي ميبريم و اين كه اگر شما فرد خاص با منصب خاص تر دولتي يا حكومتي باشيد مشمول اجراي قانون نميشويد و قانون در كشور ما تنها شامل حال عوام الناس ميشود .

نتيجه اخلاقي ۱: خانم مرضيه دباغ فرد خطرناكي است

نتيجه اخلاقي۲:  اكر شما فرد خطرناكي باشيد جريمه نميشويد

نتيجه اخلاقي ۳: اگر شما شغلي حكومتي و احتمالا اطلاعاتي داشته باشيد فرد خطرناكي محسوب ميشويد.

نتيجه اخلاقي ۴ :اگر شما داراي منصبي حكومتي باشيد مي توانيد كارت شناساي خود را لاي گواهينامه خود و ديگر مدارك حقوقي و غير حقوقي خود بگذاريد .

نتيجه اخلاقي ۵ : تاكيد ميكنم كارت  خانم دباغ به طور كاملا اتفاقي به زمين افتاده است .

نتيجه اخلاقي ۶ :خانم دباغ علاوه بر خطرناك بودن فرد شجاع و جسوري است  .

نتيجه اخلاقي ۷ : همه ما در برابر قانون يكي هستيم .

تنيجه اخلاقي ۸: مملكت ما مملكت امام زمان است .

نتيجه اخلاقي ۹ :سربازان گمنان امام زمان ميتوانند  هر از گاهي كارت شناسايي حمل كنند .

 

نكته ۱: تمامي موارد ذكر شده عينا توسط خانم دباغ در برنامه صندلي داغ ذكر شده است.

نكته ۲: كار چند پسر جوان به قصد  آزار و اذيت اصلا تاييد نمي شود .

نكته ۳ : من هنوز متوجه نسبت خانم دباغ با حضرت امام خميني نشده ام  كه ايشون مدتي طولاني در

 پاريس در منزل امام سكونت داشته و  برايشان صبحانه و نهار و شام آماده مي كردند  . 

نكته ۴ : خدايا من را به راه راست هدايت فرما   .

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/03/20ساعت 3:28  توسط غزال  | 

تو به لباس من نگاه كن

به صورتم

موهایم

 تقصيري نداري جز اينت انتظاري نيست كه بخواهي روح بزرگ مرا درك كني

ظاهر پرستي در طينت توست 

 چه تو را كه بداني زير  موهاي به چشم تو شهوت انگيز من مغزي هست

من ذهني دارم كه تو از آن بي خبري

هي  خانوم 

  با توام

 كاش روحت به سبزي لباست بود

من مي انديشم

 فكر مي كنم 

قبلا هم فكر كردم

 به ريشه همه تبعيض ها

  به تمام بي عدالتي ها

اين را بدان

هنوز پاسخي براي اين همه نيافتم

اما خواهم داد

كوبنده

پاسخت ناگزير است دير يا زود

اندكي صبر فقط

به كدامين جرم مرا به بند ميكشي ؟

كدامين گناه ناكرده را به رخ من ميكشي؟

تقصيري نداري ذهنت كوچك است

ذهني كه نيكي و امر به آنرا  به جاي سيرت در صورت خلاصه ميكند

چشم درون نداري كه با آن باطن را نظاره كني

ناگزيري از نگاه به ظاهر

متصلب شده اي بي آنكه بداني

می دانم خود را بر حق می دانی

و این پندار خود نشانه دوری از کمال است

تقصير تو نيست

چندان نينديشيدي

مجبور بودي آنگونه که میخواهند بیندیشی

چقدر فكر ميكني به خداي من نزديك تري ؟

خداي من آيا خداي تو هم هست ؟

تو هم همان را ميپرستي ؟

خدا را كجا ميبيني كه مسافت سنجت را تنظيم كرده ايي؟

از كجا ميداني كه خدا بيشتر از من با تو سخن مي گويد؟

تو  به خود ميبالي كه مرا از زشتي باز مي داري ؟

زشتي؟

كدام زشت تر است ؟

لباس من يا درون تو ؟

قضاوتت می کنم ؟

درست مثل تو

از ماست که بر ماست

کدام غرور کاذب وجودت را فرا گرفته ؟

بر تري ات را در چه مي جويي؟

انچه خودت آن را حجاب برتر نامیدی؟

مرا آموخته بودند ظاهر هيچ نيست در مقابل سيرت

تو را نمي دانم

از روزي بترس كه زشتي در وجودت ريشه كند

ظاهر كه زدودني است

از چه نگراني ؟

پوشيدن يا نپوشيدن ؟

آيا كسي   نگران پوشيده ماندن حقي نيست ؟

گيرم حجاب جسماني داشتي

با پرده حجاب روح چه ميكني ؟

مغز  رشد نيافته پوشيده يا نپوشيده اش فرقي ميكند؟

از كدامين فرمان  خدا حجاب را بر من واجب كردي ؟

تو بگو ميفهمم

قرآني كه تو انرا  آن  خودت ميداني ؟

چطور این گونه بی رحمانه قدرت مرا نادیده میگیری

كه  روح مرا بازيچه قرار ميدهي

كه  انديشه ام را كتمان ميكني

که مرا مخل امنیت جامعه ات میدانی

چه چیز من مخل امنیت جامعه توست؟

تخصصم ؟

تحصيلاتم ؟

سازندگی ام  ؟

هنرم ؟

شعورم ؟

توانایی ام ؟

چون حدی را که تو حجاب می دانی من نمی دانم ؟

خودت پاسخم را بده

يك تكه پارچه چطور همه اين ها را از بين ميبرد

يا همراه خود مي آورد

هي سردار

اين بار خوب به من نگاه كن

به همين ظاهرم

به مو هايم

به لباسم

به اراستگيه صورتم

من بي حجابم ميبيني؟

خودم اين را تعيين كردم

خودم تصميم گرفتم

با اعتقاد

چون مي دانم

 روحم

 قدرتم

 دركم

دانشم

 انديشه ام و خدايم فراتر از اين هاست

خوب نگاه كن

من راه ميروم بين نامحرمان

حرف مي زنم

شعر مي خوانم

فرياد ميكشم

مي دوم

بيان میكنم

موهايم باز است

مي بيني

نگراني ؟

نباش

اين را فراموش كردي

من يك انسانم

مثل تمام نامحرماني که گفتي

انسان

قبل از دختر   بودن

بدون شرم از جنسيتم

كه تو فكر ميكني عامل فساد است

من به ان می بالم

همان كه در دينت ديه اش نصف تو است

و همين طور ارثش

و اگرر روزي تو او را بكشي

تا به دو نرسد

باز هم حق با توست

و تا دو نشود روي مغز يك نفر هيچ حسابي نيست كه نيست

تا شهادت بدهد بر صدقي

تو قبولش كردي

من اما نه

ايچنين پنداشتي

كه گمان ميبردي

مي تواني شعورم را به سخره بگیری در مقابل جماعتی

و همين طور حجاب

جز آن قانون هاست

كه تواش ساخته اي

نه خدايم

كه به اين رحمانيست

تو به من نيك بنگر

يك نظر هم بيشتر

من گناه برانگيز نيستم

من ايمان دارم

كه گناهي كه بر اگيختني است

هيچ از ظاهر من نيست كه نيست

من به خود ميبالم

وسعت روح مرا تو هيچ نخواهي فهميد

آن گناهي كه تو شرمش داري

همه آنجاست كه حقي باشد

و گواهش ندهي

و عدالت نكني

و قضاوت بكني بي دانش

و كاخي سازي

و نداني كه پي اش كوخي فرو ريخته است

و نداني كه خدايي  كه تو دورش داري

ديرگاهيست كه همين نزديكيست

ايچنين  همه بر باد دهي ريشه ايمان را

و ببازي همه وجدانت را

و بدان

موج گيسوي من از ساحل حق مي آيد

و آگر بيش نگاهت افتاد

تو گوا هي بده بر حقانيت او

كه چنين ساخت مرا 

فطرت و خلقت من دست خداست 

حال تو بينديش كدام ريشه اش ناپاكيست

زاده خلقت او يا همه بدعت تو ؟؟؟؟

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/02/15ساعت 1:50  توسط غزال  |